ذهن پریشان...

پاسی از شب گذشته و ذهن من هنوز بیتابه درست مثل چشمام که به بیخوابی خو گرفتن، قلبم سنگینه حس میکنم یه سنگ سنگین جای قلبمه، یه جورایی خستم از روزهای بی هدف و تکراری، یجورایی دلم میخواد زمان از حرکت بیفته تا کمی فکر کنم، یجورایی حس میکنم تمام معادلات ذهنیم تا الان غلط از آب در اومدن، یجورایی انگار 

عمری به یادت به تباهی گذشت، افسوس از جوانی که به سیاهی گذشت 

/ 0 نظر / 23 بازدید