تنگ یک حصار

خوشحالم هنوز یک خلوت هرچند کوچک برای خودم دارم، جایی فرای تمام قضاوتها و هیاهوی دیگران، خلوتی برای گذران روزهای پر از تنهایی، این روزها به این باور رسیده ام که حتی اگر در هزار عکس هم باشی باز هم با رفتنت کسی دلتنگت نخواهد شد، چونان که گویی از ازل نبوده ای، از پشت پنجره پیچک خشک را هنوز میبینم که با مشقت به دیوار چنگ زده است، شاید او هم ترسش از فراموشی است، مدتهاست کسی سراغم را نگرفته است، چون برف زمستانی در تابستان روزهای متوالی آب شدم بی آنکه حتی رهگذری یادم کند، چه تلخ است حقیقت زندگی! این را به کررات لمس کرده ام تا نیاز هست تو هستی و پس از آن دیگر نه تو هستی و نه نام و نشانی از روزهای بودنت...

کمی دورتر پرنده کوچکی روی برفهای خشکیده میپرد، حسودی ام میشود، از احساس رهایی اش....

/ 0 نظر / 36 بازدید