سکوت ...

وقتی بعد از مدتها سکوت میخوای بنویسی حتی کلمات هم برات سنگینن، یک جورایی انگار هنوز در قعر سکوت حبس باشی و از آزادی وحشت داشته باشی، خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم یه جورایی فضای این صفحه برام غریبه شده ولی حس اینکه اینجا خودم هستم یه کورسویی از آشنایی بهم میده، الان درست حال اون وقتایی رو دارم که اینقدر با یکی حرف نزدم و بعد مدتها میبینمش و بازم حرفی برای گفتن ندارم، یجورایی انگار وقتی خیلی دور میشی زمان هم از کار میفته و دیگه حرفی برای گفتن نمیمونه...

گاه آشنایی ولی باز غریبه ای، در تاریکی شب در انتظار سپیده ای

/ 0 نظر / 25 بازدید